فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

291

چهارده رساله ( فارسى )

كنى اما دانى كه تو هستى و تو را ذاتى هست و اگر انديشه كنى نيك در ذات خود و و تقدير كنى ذات خود را كه كجاست و چون است و چيست و در آن تقدير فكر كنى و تزوير متخيّله را به خود راه ندهى چنان كه يا بى خود را كه پندارى در ميان هوا رفتستى بىملامست و اعضاء خود را از عالم حس و آنچه بحواس تعلّق دارد بيرون يا بى و معلوم شود كه جسم نيستى و در جسم نيستى و ذات تو ترا معلوم شود بىواسطه كه اگر گويند اين تقديرها كه كرديم وسط است لازم افتد كه پيش از تقدير « 1 » مقدّرى فرض كنند و آن مقدر « 2 » بعينه ذات توست . رمزى ديگر پوست و گوشت تو بر تو هر سال يا هر ماه « 3 » مبدل مىشود و توئى تو مبدّل نميشود و نيز اعضا و اجزاء و دل و دماغ تو و آنچه در باطن توست در معرفت محتاجند به تشريح و تا بنشكافند نبينى و ندانى كه چون است احوال ايشان و ادراك خود ميكنى و خود را در مىيابى پس تو وراى اينهمهء و توئى تو نه اين بدن است و ذات تو و قوام « 4 » او به چيزى نشايد باشد كه گاهى فراموشش كنى و گاهى يادش آورى و چون خواهى كه تعقل كنى نتوانى كردن زيرا كه موقوف است بشكافتن و پاره كردن و غير آن . رمزى ديگر بدانك اشارت تو بذات تو و من و انا است و هر چه در سدّ بدن و عالم اجرام است او و هو « 5 » است و هر چه تو با او اشارت كنى او كل نتواند بودن و جزو نتواند زيرا كه خود را ازو جدا كردى به هو و انا و نيز اگر تو اين مجموع بودى بايستى كه تا جمله اعضاء و اجزاى تو برابر تو نبودى خود را ياد نتوانستن كردن و بسيار باشد كه دست و پاى و سر و پشت و شكم و پهلوى تو بر ياد تو نباشد و تو بر ياد تو باشى . رمزى ديگر اگر چنانچه غذا ميخورى و غاذيه در آن تصرف مىكند همچنان كه هست بماندى و تحلّل و ترشح در آن راه نيافتى بايستى كه بسالى يا بيش يا كم بدن تو عظيم بزرگ گشتى بيش از مقدار خود پس هيچ جزوى نيست از اجزاى بدن كه قوت حرارت آن را بتحليل و ترشيح نميگذارد به كلى و بدل آن تازه بجاى نميآرد و همچنين مزاج تو و خون تو و روح تبدل و تغير نمىپذيرد و توئى توست نه كم مىشود و نه بيش و تحلّل و ترشح به دو راه نمىيابد بس توئى تو وراى اينهمه چيزهاست كه برشمرديم و در

--> ( 1 ) - فرض فارضى ( 2 ) - فارض ( 3 ) - يا هر دو سال ( 4 ) - و تقديم وى ( 5 ) - از هوست